از میان 8 میلیون و دویست هزار ساکن تهران در حدود 3 میلیون تن زیر 19 سال و بالای60 سال سن دارند. نتیجاً 5 میلیون تهرانی واجد شرایط حضور در صحنه های حساس انقلاب بالاخص در سطح شهر و خیابان ها هستند. جمع کردن 50 هزار نفر یعنی جمعیتی در حدود 1 درصد کل واجدین شرایط حضور را نمیتوان برای حاکم بلامنازع شهر یک حماسه بشمار آورد. آنهم جمعیتی که برخی از ایشان با اتوبوس از اقصی نقاط کشور به تهران آورده شده و برخی دیگر ضمن تعطیلی ادارات خود بناچار و بالاجبار به این جمع پیوستند. جمعیتی که طعم گاز فلفل و ضربه باتوم را بر استخوان ساق پای خود حس نکرده و با فراغ بال و سرحال و سرمست در امنیت کامل به خیابان آمدند. گویی چادر سیرک برپا شده باشد، چونان دلقک هایی صورت های شادشان را به دوربین های داخلی و خارجی نشان دادند و با شعف زائدالوصفی از ماوقع ابراز رضایت و خرسندی نمودند. حال اینکه به ازای هر یک نفر از ایشان یکصد مخالف دولت در خانه بغض کرده و متحصن بودند!
آمدند و ساندیسن ها را به سلامتی دیکتاتور به هم زدند وبالا رفتند و با آرامش و بدون ترس از شناسایی شدن یا تحت تعقیب قرار گرفتن با پرچم های سه رنگ و کوهی از افتخار و عزت به منزل بازگشتند. چنین جماعتی کدام حماسه را شکل میدهند؟ حماسه اتوبوس ها؟ حماسه جبر و جهل؟ حماسه ساندیس؟
حماسه آنجاست که آزاد مردان و آزاد زنانی در روز دیوانگی مذهب (عاشورا) به خیابان میایند تا بنام خرد، خرافات را به سخره گیرند. جان خود را بنام انسان و برای انسان پیشکش میکنند چرا که انسان آزاده تنها در برابر وجدان خود پاسخگوست.