۱۳۹۷ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

ماجراهای خدا و ابراهیم قسمت آخر

خدا: ببین سرشو میبری یا نه بالاخره ما منتظریم؟
ابراهیم: من دارم زور میزنم نمیبینی مگه
جبرئیل: درست زور نمیزنی. مشخصه کاملا
ابراهیم: دیگه چقدر باید زور بزنم. شاخ رستم که نیست گردنه.
خدا: بیخیال شو آقا جان نخواستیم. یه نفرو خواستیم سر ببری بخاطر ما. به خودتم میگی پیغمبر
جبرئیل: درسته. اینم عرضه آدم کشی نداره. باید صبر کنیم تا خود محمد بیاد.
خدا: آره ولش کن. بیا این گوسفند رو بکش بخور بلکه جون بگیری نفله.
ابراهیم: دمتون گرم. خیلی حال دادین واقعا

***

ساعتی بعد...

بچه: پدر چی شد کارد نبرید؟
ابراهیم: نه کسخل کاردو پشت و رو گرفته بودم. صداشو در نیار.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر